یکی از فرماندهان جانباز دفاع مقدس در گفتگو با حیات: پانزده روزی که 12سال شد
یوسفعلی نوش آفرین گفت: از تاریخ 12 شهریور سال 1359 که داوطلبانه به مدت 15 روز در منطقه کردستان حضور داشتم که این پانزده روز با شروع جنگ تحمیلی 12 سال به طول انجامید و من به همراه همرزمانم حفاظت از مرز های کشور عزیزمان و انقلابم اسلامی مان را با افتخار بر عهده داشتیم.
یوسفعلی نوش آفرین، یکی از جانبازان دفاع مقدس است که فعالیت خود را از سال 1351 در ارتش آغاز کرد و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، به لشکر یک پیاده مرکز( لشکر 21 حمزه) پیوست و در راستای اهداف انقلاب اسلامی و حفظ مرز های جغرافیایی کشور در مناطق عملیاتی و مرزی حضوری فعال داشت.
در همین راستا، پایگاه اطلاع رسانی حیات، در گفتگو با این جانباز سرافراز کشورمان به روایت بخشی از خاطرات او پرداخته است که، مشروح آن را در ادامه می خوانید:
خودتان را برای ما معرفی کنید و بگویید، از چه سالی وارد ارتش شدید و چه اتفاقی باعث شد به انقلاب اسلامی ایران دلبستگی پیدا کنید؟
یوسفعلی نوش آفرین، فرمانده دسته زرهی گروهان 243 یکم پیاده، تعلیم دهنده و راننده تانک چیفتن هستم که در سال 1332 در شهرستان گرمسار متولد شدم، از سال 51 به استخدام گارد شاهنشاهی در آمدم و پس ازگذراندن دوره زرهی تخصصی تانک های چیفتن, راننده یکی از این تانک ها شدم که پس از 10ماه دوره به واحد گارد جاویدان منتقل شدم و در تاریخ 12/11/57 همزمان با ورود حضرت امام خمینی به میهن، به لشکر یک پیاده مرکز (لشکر 21 حمزه) پیوستم و بعد از مدت حدود دو سال، برای مقابله با گروهک های ضد انقلاب مرز نشین از جمله: کومله و دموکرات به مرز ایران و ترکیه اعزام شدم و در تاریخ 31/06/59 که جنگ ایران و عراق علنی شد، ما با یک گروهان زرهی وارد منطقه جنگی در شهر سر پل ذهاب کرمانشاه شدیم و این حضور به مدت 12 سال طول کشید و پس از فوت فرزندم در 17 دی ماه سال 1370 به منطقه پادگان افسریه در تهران که آن موقع لشکر 21حمزه سید الشهدا بود رفتم و پس از دو سال در تاریخ 06/11/73 با مجروحیت شیمیایی اعصاب و روان و ناراحتی ریه با درجه جانبازی 41 درصد بازنشسته شدم.
پیش از آغاز جنگ تحمیلی، با توجه به حضورتان در مناطق مرزی پیش بینی می کردید که جنگی با این کیفیت در انتظارتان باشد؟
به دلیل اینکه انقلاب اسلامی به تازگی به پیروزی رسیده بود، کسی به فکر جنگ نبود، اما رژیم بعث عراق که خیال باطل داشت و فکر می کرد، در ایران هرج و مرج می شود و به اهداف شوم خود می رسد، به کشور ما حمله کرد و با هم دلی ارتش و سایر نیروهای مسلح و حضور نیروهای مردمی به خیال خام خود نرسید.
از ورود خود به عرصه دفاع مقدس برای مخاطبین ما بگویید.
از تاریخ 12/06/59 به صورت داوطلبانه به مدت 15 روز به منطقه کردستان رفتم که مدت کمی پس از آن در تاریخ 31/06/59 جنگ تحمیلی علنی شد و از آغاز جنگ تحمیلی من و دیگر همرزمانم مشغول دفاع از خاک میهنمان در منطقه شدیم.
اولین بار چه زمانی مجروح شدید و در چه عملیات هایی حضور داشتید؟
در عملیات هایی مانند: والفجر مقدماتی، کربلای 5، والفجر 8، کربلای 4، ظفر 2، حمله جزیره مجنون و سه راه فتح _ طلائیه و منطقه دار خوئین و... حضور فعال داشتم و در سال 1359برای اولین بار موجی شدم، ولی دوباره بازگشتم به منطقه عملیاتی که 2 بار دیگر نیز، موجی شدم و 6 بار نیز، زخمی شدم و در21/4/67 نیز توسط بمباران شیمیایی عراق به واسطه حضورم در منطقه، شیمیایی شدم و با افتخار می گویم که توفیق حضور 118 ماه در منطقه عملیاتی را داشته ام.
اگر زمان به عقب برگردد، دوباره همین راه را ادامه می دهید؟
اگر دشمن مزدور و نادان من جمله: آمریکای جنایت کار و دیگر دشمن های ایران سرافراز فکر دست درازی داشته باشند، باز هم مثل سابق از خاک میهن وخون ملت عزیزم دفاع می کنم و جان خود را فدای این خاک و مردمان آن می کنم، چرا که در ارتش، ما به سه چیز قسم خوردیم: 1.به یزدان(خدا) 2.به قرآن(دین و مذهب) 3.به پرچم(آب و خاک) و آن را جزء تکلیف خود می دانم و به آن متعهد هستم.
یک خاطره خوب ویکی از خاطرات تلخ خود را از دوران جنگ تحمیلی بفرمایید؟
از آن روزها خاطرات مختلفی در ذهن انسان می ماند، چه خوب وچه بد، از خاطرات خوش آن زمان می توان این را گفت که ما 2 سال در یک غار در منطقه میان کل «دالاهو» بین جماعتی از مردم عراق زندگی می کردیم و پیرمردی نیز در آن محل مستقر بود که به شدت افسرده و ناراحت به نظر می رسید. من که در آن زمان حدودا 27 ساله بودم، از اطرافیان پرسیدم، این پیرمرد چرا ناراحت است، که در جواب گفتند، تو هم اگر به جای آن بودی حال و روزت بهتر نبود، ظاهرا پیرمرد از ثروتمندان آن منطقه محسوب می شد که سه دختر پزشک تربیت کرده بود و این دختر ها در بیمارستان به مجروحین امداد رسانی می کردند و زمانی که به دلیل هجمه عراقی ها در بیمارستان امکان امدادرسانی نبود، به خانه می روند که گروهی از سربازان رژیم بعث به خانه آن ها ریخته و جلوی پدرشان آن ها را مورد تعرض قرار داده و به شهادت می رسانند، من وقتی این ماجرا را شنیدم به پیرمرد قول دادم که انتقام خون دختران شهیدش و سایر شهدای آن منطقه را از بعثی های جنایت کار بگیریم و فردای آن روز در عملیات «بازی دراز» کل منطقه را آزاد کردیم. از تلخ ترین خاطرات آن دورانم هم این بود که 17/10/ 70 به منطقه عملیاتی دهلران اعزام شدم تا در پروژه پاک سازی آن منطقه حضور داشته باشم و دو روز بعد، خبردار شدم که دخترم در حالی که فقط 13 سال داشت، بر اثر تب مننژیت از دنیا رفت و این مساله به تلخ ترین خاطره زندگیم بدل شد.
در ادامه از همسر این جانباز پرسیدیم که آیا از حضور همسرش در جبهه که باعث می شد کمتر او را ببیند رضایت داشته است یا خیر که پاسخ داد: قطعا برای هر شخصی نبود مرد خانه اش سخت است، آن هم ماموریت 15 روزه ای که 12 سال طول بکشد، درحالی که دو فرزند هم داشته باشی، اما با وجود تمامی این مشکلات، از صمیم قلب خوشحال هستم که همسرم به تعهد وقسمی که برای دفاع از خاک و مردم میهنش خورده بود به خوبی عمل کرد و از آن سربلند بیرون آمد.
مصاحبه از محمد رضا نوش آفرین